Sunday, 12 June 2011

Letter of Mohammad and Abdallah Fathi’s mother to her sons after their final meeting




My dear ones, I wanted to tell you how close, on the morning of the 17th of May, was the last dawn of your lives to your final twilight. I wanted to weep from dawn to dusk from the grief of your loss; but I saw that strangers, your fiendish executioners, were sitting there watching, able to see my tears, and I was seized by dread, since my sons' last request had been "mother, do not cry, because crying is for those whose work in this world is finished and whose lives have come to an end"! Truly this was not sundown, but a dawn following swiftly and without delay on the heels of another.



Mohammad, when I saw your stately countenance, your boundless pride, your beautiful smile, your fortitude, your dignity, that broad chest and those powerful arms, and your striking prismatic eyes which had the beauty of the rainbow, I remembered something you always used to say. "The rainbow is what remains until the last drop of rain". And how beautifully you, likewise, shone to the last, showing that the end of a life, even at the hands of executioners and hangmen and tyrants, is not death but the burgeoning of a new beginning, and filling me with indescribable pride.



And Abdallah, you who were the smallest fruit of my garden - until our final meeting, I still considered you my little baby, who still needed attention and care. But then I saw you standing firm and proud, with a sweet smile on your face, your eyes sparkling and your chest and arms surging with power, resolutely ordering the soldiers who stood in my way to move back because you wanted to speak to me in private; and although your hands and feet were bound, and they were apparently under orders from the commander in chief, they retreated. At that moment I understood how my little boy had grown, and that I need not worry about him - and how proud and gratified I was.



I had big dreams, and yet bigger dreams, and they were all about my dear ones. When each of you first entered this world, I was joyful as any mother would be, and with each new day of your lives, your very existence filled me with happiness. But I want you to know that your departure has given me a feeling which is beyond joy, pride or peace, and which I do not know how to describe or express. You have made me proud and honoured to be the mother of such sons. Like all humans, you entered this life empty-handed, with your minds as empty slates. But you take your leave of this world brimming with honour, valour, manliness, love, compassion, brotherhood, humanity, forgiveness, and a devotion to freedom, and now you go joyfully to that new dawn, entering eternity with a smile on your lips. The roiling of your blood has made its mark on history as a beacon to those who strive for justice and humanity; and nobody, and nothing, can compare with this. Look behind you: your friends are following you.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نامه ی مادر محمد وعبدالله فتحی خطاب به فرزندانش بعد از آخرین دیدار



عزیزانم میخواستم به شما بگویم که در سحرگاه 27 اردیبهشت آخرین طلوع زندگیتان چه زود به غروب زندگیتان پیوست.

میخواستم به تمامی پهنای طلوع خورشید و غروب خورشید در غم از دست دادنتان گریه کنم ولی دیدم که نامحرمان جلاد ودیو سیرت آنجا به نظاره نشسته اند تا اشکهای پاک مرا ببینند، به خود نهیب زدم که آخرین خواسته ی فرزندانم این بوده که مادرم گریه نکن چون گریه برای کسیست که کارش در این دنیا تمام میشود وعمرش به پایان میرسد.!

در واقع غروبی نبود بلکه طلوعی بود از پس طلوع دیگر بدون درنگ وتامل.

محمدم وقتی سرو قامتی ،غرور بی انتها ، لبخند زیبا ،اعتماد به نفس ، سر برافراشته ات ،آن سینه ی فراخ ، بازوان پر قدرت وچشمان زیبای هفت رنگت که به زیبایی رنگین کمان بود را دیدم یادم به این جمله ی زیبایی که همیشه میگفتی افتاد که: رنگین کمان سهم آنیست که تا آخرین قطره زیر باران بماند وتو چه زیبا به این سهم رسیدی و نشان دادی که پایان زندگی آن هم به دست جلادان و دژخیمان وضحاکان مرگ نیست. بلکه جوشش و خروش و رویش مجدد است و به من احساس غرور وصف ناپذیری دست داد.



واما عبدالله تو که کوچکترین میوه ی باغ زندگیم بودی تا لحظه ای که با توآخرین دیدار را داشتم هنوز تو را فرزند کوچک خود میپنداشتم یعنی کسی که هنوز احتیاج به مراقبت و نگهداری دارد وزمانی که دیدم تو چگونه استوار ، محکم ،سر برافراشته ، با لبخند شیرین ،چشمان شفاف ودرخشان ،سینه ی ستبر و بازوان نیرومند آنجا حضور پیدا کردی و هنگامی که با لبخند شیرین ، با صلابت ،استواری وتحکم به سربازانی که مارا محاصره کرده بودند فرمان دادی عقب بروید با مادرم حرف خصوصی دارم با وجود این که تو دستها وپاهایت بسته بود!آنها نیز گویا از فرمانده کل قوا دستور میگرفتند وآنچنان عقب کشیدند!تازه آن وقت بود که دانستم فرزند کوچکم چقدر بزرگ شده و احتیاج نیست که من نگران او باشم و چقدر احساس وجد وخوشنودی کردم.

عزیزانم زمانی که هر کدام از شما قدم به این دنیا گذاشتید من هم مثل همه ی مادران خوشحال شدم وهر روز که میگذشت برایتان آرزوهای بزرگ وبزرگتر داشتم و فقط از داشتن شما خوشحال بودم ولی دلم میخواهد این را بدانید که رفتن شما احساسی ورای خوشحالی وغروروآرامش به من دادکه نمی دانم آن راچگونه بیان وتوصیف کنم .شما به من عزت وافتخاروغروردادید ازاین که مادر فرزندانی چون شما هستم به خودم می بالم ،شما هما نند تما م انسانهایی که پا به عرصه زندگی می گذارند با دستان خالی وهمچون لوح سفید به این دنیا پا گذاشتید ولی با کوله بارهایی ازغیرت وشرف ،مردانگی ،عشق ، مهربانی ،برادری ،انسانییت ،بخشش ،آزادی خواهی ،با این دنیا وداع کردید وبه طلوع دیگری باشادی ولبخند پیوستید ودرابدیت جاری شدید وجوش وخروش خون شما درپیکر تاریخ عدالت خواهی وانسانییت به جریان افتاد وهیچ چیز وهیچ کس رایارای مقابله باآن نیست نگاهی به پشت سرتان بیندازید ، یاران شما از پی تان روانند .



بازتکثير از کميته بين المللي عليه اعدام

۱٣ ژوئن ۲۰۱۱

No comments:

Post a Comment

Post a Comment